أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
539
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
بود كه مكه به طور كامل به دولت عثمانى پيوست و شهرى بود كه در تمام امور سياسى و اجتماعى خود به تابعيت آن دولت درآمد . من به خود اجازه نمىدهم عثمانىها را سرزنش كنم ؛ مردم هر زمان ، در داشتن آمال و آرزوهاى بلند و انانيتِ سركش و علاقه به بهرهكشى از ديگران ، مانند هر زمان ديگرند . بنابراين عثمانىها چرا بايد به خاطر كارهايى كه در جهت مصالح خود انجام مىدادند و هر نيرومندى كه روزگار او را بر ديگران تسلط داده مستحق سرزنش باشند . به نظرم ، گناه متوجه مردمان همين بلاد است كه به كنارهگيرى و سستى و عقب ماندگى خود ، عثمانىها را تحريك به غلبه بر سرنوشت خود مىكنند ، آن هم درست بعد از دورهاى كه اجداد آنان در مناسبات سياسى خود تنها به دعا كردن و گرفتن تأييد امارت خود و حفظ حدود در جده اكتفا مىكردند و اين جماعت اكنون به خاطر درگيرىهاى داخلى ميان خود بر سر امارت ، راه را براى دوست نيرومند خويش آماده كردند تا در سرنوشت بلاد آنان دخالت كند و تا فيها خالدون برود . البته در اين سرزنش ، برآن نيستم كه تندروى كنم ، چرا كه فلسفهء گناهان و كوتاهىها مرا بر آن نمىدارد تا بدون تأمل حكم كرده ، پيش از شناخت درست امور و دشوارىها و شرايط موجود حرفى بزنم . اصحاب مكه كه من با آنان سروكار دارم ، يعنى همين اشراف ، زندگىشان را در همين منازعات و رقابتها گذراندند ، چندان كه هنوز شمشير خود را غلاف نكرده بودند كه بايد به روى ديگرى بر مىكشيدند و هنوز يك شورشى را سركوب نكرده بودند كه شورشيان ديگرى بر مىخاستند و جنگ خانمانسوز ديگرى را به راه مىانداختند . آيا اين اشراف ، گناهكار و مقصّر بودند ؟ به يك معنى آرى و به معناى ديگر نه . اشراف گناهكار بودند چون به درستى حقايق را درك نكردند و حق را با تعصبات خويش سنجيدند و هر گروهى از آنان چندان در تعصباتش پيش رفت كه به قطع رحم و شمشير كشيدن به روى يكديگر و بر پا ساختن جنگ منتهى شد . مكه هم به خاطر دشمنى آنان ، روزهاى سخت و پرمصيبتى را پشت سر گذاشت و